بهترین بازاریاب‌های کتاب خودِ خوانندگان هستند

برای بسیاری از نویسندگان یکی از عجیب‌ترین و حتی ناراحت‌کننده‌ترین بخش‌های مسیر نویسندگی است. شما ماه‌ها یا حتی سال‌ها وقت گذاشته‌اید، با دل و جان چیزی خلق کرده‌اید، و حالا باید آن را وارد بازار کنید و از دیگران بخواهید برایش پول بدهند و وقت صرف کنند. برای خیلی‌ها این کار خیلی سخت است و همین باعث می‌شود یا از آن فرار کنند یا سراغ روش‌های اشتباه بروند.

بیشتر نویسندگان تصور می‌کنند موفقیت کتاب یعنی یک شروع پر‌سر‌‌ و‌ صدا در شبکه‌های اجتماعی . اما واقعیت صنعت نشر کاملاً متفاوت است. بسیاری از کتاب‌هایی که در بلندمدت موفق می‌شوند، اصلاً شروع پرهیاهویی ندارند. آن‌ها آرام و تدریجی رشد می‌کنند. چون کتاب کالایی نیست که در چند دقیقه مصرف شود. خواندن زمان، تمرکز و تعهد می‌خواهد. ممکن است یک خواننده هفته‌ها طول بکشد تا کتابی را تمام کند و بعد از مطالعه تازه به بقیه معرفی کند. بنابراین طبیعی است که فروش واقعی هم به‌مرور شکل بگیرد، نه یک‌شبه.

اگر نگاهتان فقط به هفته اول یا ماه اول باشد، احتمالاً ناامید می‌شوید. بسیاری از آثار ارزشمند، ماه‌ها یا حتی سال‌ها طول کشیده تا مخاطبان خودشان را پیدا کنند. پس باید به مسیر بلندمدت فکر کرد؛ مسیری که شاید دو سال یا بیشتر زمان ببرد.

در میان انبوه توصیه‌ها و تکنیک‌های بازاریابی، یک اصل ساده وجود دارد که از همه مهم‌تر است: لازم نیست همه مردم کتاب شما را بخرند؛ فقط باید کسانی را پیدا کنید که واقعاً عاشق آن می‌شوند. تلاش برای جلب توجه همه، هم پرهزینه است و هم بی‌نتیجه. هیچ کتابی برای همه مناسب نیست. هر کتاب مخاطب خاص خودش را دارد. وقتی سعی می‌کنید به همه بفروشید، در واقع به هیچ‌کس دقیق و مؤثر صحبت نمی‌کنید.

بهتر است به جای «همه»، یک خواننده مشخص را تصور کنید؛ کسی که دغدغه‌ها، علایق و نیازهایش با موضوع کتاب شما هماهنگ است. وقتی این تصویر روشن شود، بازاریابی هم ساده‌تر می‌شود. دیگر لازم نیست فریاد بزنید؛ فقط باید پیام را به آدم‌های درست برسانید. حتی می‌توانید از نزدیک‌ترین افراد شروع کنید: دوستان، همکاران، مخاطبان فعلی یا کسانی که از قبل به کار شما علاقه نشان داده‌اند. از آن‌ها بخواهید کتاب را بخوانند، نه فقط بخرند. خریدن مهم است، اما خواندن مهم‌تر است. چون فروش پایدار از توصیه‌ی دهان‌به‌دهان می‌آید. یک خواننده راضی می‌تواند چندین خواننده جدید برایتان بیاورد.

در واقع، بهترین بازاریاب‌های کتاب خودِ خوانندگان هستند. وقتی کسی کتابی را دوست داشته باشد، آن را به دوستانش معرفی می‌کند، در شبکه‌های اجتماعی درباره‌اش می‌نویسد و دوباره سراغ آثار بعدی شما می‌آید. هیچ تبلیغی به اندازه یک توصیه صادقانه اثرگذار نیست. بنابراین به جای تمرکز وسواس‌گونه روی آمار فروش، بهتر است روی ایجاد تجربه‌ای خوب برای تعداد کمتری از خوانندگان تمرکز کنید؛ کسانی که واقعاً با کتاب ارتباط برقرار می‌کنند.

اما حتی مهم‌تر از این استراتژی، ذهنیتی است که باید داشته باشید. اگر خودتان عمیقاً باور نداشته باشید که کتابتان ارزش خواندن دارد، هیچ روش بازاریابی‌ای کمکتان نمی‌کند. اگر در دلتان تردید داشته باشید، هنگام معرفی کتاب مردد می‌شوید، از درخواست بازخورد خجالت می‌کشید و ناخودآگاه عقب می‌نشینید. این تردید به دیگران هم منتقل می‌شود. اما وقتی واقعاً مطمئن باشید که کتابتان می‌تواند چیزی به زندگی خواننده اضافه کند، با اعتمادبه‌نفس درباره‌اش حرف می‌زنید و دیگر معرفی کردنش حس فروشندگی ندارد؛ شبیه پیشنهاد دادن چیزی مفید به یک دوست است.

در بازاریابی کتاب دو اصل را به خاطر بسپارید: اول اینکه مخاطبان مناسب را پیدا کنید و کمکشان کنید کتاب را بخوانند، و دوم اینکه صادقانه باور داشته باشید اثرتان ارزش وقت و توجه آن‌ها را دارد. وقتی این دو کنار هم قرار بگیرند، رشد کتاب طبیعی و ماندگار می‌شود. شاید آهسته باشد، اما عمیق و پایدار خواهد بود؛ درست مثل کتاب‌هایی که سال‌ها بعد از انتشار هنوز خوانده می‌شوند و زندگی‌ها را تغییر می‌دهند.