من که متخصص نیستم، درباره چه کتاب بنویسم؟
جای شما خالی، در یک تعطیلات مناسبتی چند روزی به شمال رفتیم. وقتی از جنگل برگشتیم، دیدم داربستی نصب کردهاند و دارند بنری روی آن نصب میکنند که «جنگل فردا و پسفردا تعطیل است». قبلاً دیده بودم که مثلاً نانوایی بگوید تعطیلی هفتگی دارم و تعطیل کند، یا در مواردی رستوران و باشگاه و هر جای دیگری را برای سرویس و نگهداری تعطیل کنند؛ اما تعطیلی جنگل را بار اولم بود که میدیدم.
فکر کردم که خب فردا که جنگل تعطیل است، حتماً دریا هم تعطیل است. پس همان جا تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم. یک ساعت اول مسیر را که حرکت کردیم، مه عجیبی همهجا را پوشاند. مطلقاً هیچ چیزی پیدا نبود، حتی ماشینی که جلویمان حرکت میکرد پیدا نبود.
فقط نور چراغ عقبش را میدیدم. نمیدانستم مقصدش کجاست، تهران میرود یا کرج یا مثلاً گچسر توقف میکند؛ اما میدانستم که حداقل تا تونل کندوان که مه زیاد است هممسیریم. راننده جلویی هم کل مسیر را نمیدید؛ اما چند متر از من جلوتر بود. همان چند قدم جلوتربودن در آن جاده پرمه، برایم کافی بود که بقیه مسیر را دنبالش بروم. به چراغهای عقب ماشین جلویی چشم دوختم و بقیه مسیر را با او رفتم.
چرا چند قدم جلوتر بودن برای نوشتن کتاب کافی است؟
اگر کمی فکر کنید، حتماً کاری را پیدا میکنید که کمی زودتر از بقیه شروع کردهاید و برای همین از افراد دیگری جلوترید. کافی است بنویسید که این مسیر را چطور طی کردهاید و پشتسریهای شما برای اینکه این مسیر را طی کنند حواسشان به چه چیزهایی باشد.
مخاطب کتابتان لزوماً همسن و همتجربه شما نیست. این مخاطب کتابتان را میخرد تا بداند تجربه شما در برخورد با این موضوع چه بوده است. در یکی از دورههای خلق کتاب موفق یکی از شرکتکنندگان گفت: «من بیماریای داشتم که چندین سال آزارم میداد. درمانهای زیادی کردم و داروهای زیادی خوردم؛ اما همه موقتی بود و مدتی بعد بیماریام برمیگشت. خودم شروع به مطالعه کردم و کتابهای مرتبط با این بیماری را خواندم. فیلمهایی که درباره این بیماری بود را هم دیدم و متوجه شدم که رعایت رژیم غذایی خاصی از بازگشت دوباره این بیماری جلوگیری میکند؛ اما مشکل این بود که این کتابها ترجمهای بود و رژیمهای غذاییای که معرفی میکردند با مواد غذایی و عادتهای غذایی ما سازگار نبود. پس خودم شروع به تجربه کردم و طی چند ماه، هر غذایی را که میخوردم و اثرش بر بیماریام را یادداشت میکردم. بعد از مدتی، به یک رژیم اختصاصی با غذای ایرانی رسیدم که از تشدید بیماریام جلوگیری میکرد».
نویسنده کتاب تصمیم گرفت تجربیاتش را به کتاب تبدیل کند و حاصل آن، کتاب «شناخت و بهبود کولیت» بود. در لایو مشترکی که با هم داشتیم گفت: “روزهایی را یادم میآید که بسیار درمانده، سردرگم و تنها بودم. هیچ دکتری نتوانسته بود از پیشروی بیماریام جلوگیری کند تا اینکه ویدیویی دیدم که جزئیاتی درباره زندگی با این بیماری میگفت. با خودم گفتم اگر با کتابم بتوانم درد کسی را کم کنم، مأموریتم را انجام دادهام. واکنشهای پس از انتشار کتاب عالی بود، احساس کردم به هدفم رسیدهام.”
چگونه از بین تواناییها بهترین موضوع را انتخاب کنیم؟
ما معمولاً تجربیات خودمان را زیادی بدیهی و معمولی میدانیم و یادمان میرود که چه مسیر طولانی و سختی را طی کردهایم تا این تجربیات را به دست آوردهایم. شاید از خود بپرسید: درباره چه موضوعی کتاب بنویسم؟
احتمالاً الآن با خودتان میگویید: “خب، حالا از بین این همه توانایی، دقیقاً درباره کدام یکی کتاب بنویسم؟ اول ببینید کدام موضوع برایتان جذابتر است و درباره کدام موضوع شور و هیجان بیشتری دارید؛ چون هم برای نوشتن کتاب، هم برای معرفی، فروش و بازاریابی آن به این شور و هیجان نیاز دارید. سپس بررسی کنید که کدام موضوع تعداد مخاطبهای بیشتر و بازار بزرگتری دارد.
تحقیقات منتشرشده در سایکولوژی تودی (Psychology Today) نشان میدهد که روایتهای شخصی و تجربیات واقعی زیسته، حس همدلی عمیقتری در مخاطب میسازند و اثرگذاری آنها از تئوریهای صرف بسیار بالاتر است. هرچه در موضوع انتخابی کتابتان، مثال و تجربه علمی و عملی بیشتری داشته باشید، کتابتان جذابتر خواهد شد.
تجربهها و مثالهای واقعیتان مزیت کتابتان نسبت به کتابهای موجود در بازار خواهد بود. ذکر این تجربههای واقعی در کتاب باعث میشود مخاطب حتی در مقایسه با کتابهای معروف نویسندگان خارجی هم کتابتان را ترجیح دهد؛ چون احساس میکند که این کتاب برای او عملیتر است؛ درست مثل فیلمها و سریالهای ایرانی که از نظر تکنیک ساخت شاید عقبتر از فیلمهای هالیوودی باشند؛ اما مخاطبان ایرانی چون احساس میکنند اتفاقات فیلم برایشان آشناتر است، راحتتر با آن ارتباط میگیرند.
Warning: Trying to access array offset on false in /home3/kelidcom/public_html/wp-content/themes/kelid/inc/shortcodes/share_follow.php on line 29

