چطور از تجربه‌ات کتاب بنویسی و آن را بفروشی

تا حالا فکر کردید چطور تجربیات زندگی و کاری شما می‌تواند تبدیل به کتاب شود؟ کتابی که نه‌فقط اعتبار و شهرت بسازد، بلکه درآمد هم ایجاد کند؟

واقعیت این است که امروز نشر فقط درباره کتاب نیست؛ درباره تأثیرگذاری و اعتمادسازی است. مردم کتاب نمی‌خرند تا چیزی یاد بگیرند، آن‌ها کتاب می‌خرند تا تغییری در خودشان یا کارشان ایجاد کنند.

من سال‌ها در دنیای چاپ و نشر کار کردم. نویسنده‌های زیادی را دیده ام که با عشق نوشته اند اما بعد از چاپ، کتابشان در قفسه خاک می‌خورد. حالا فهمیده ام مشکل اصلی در «وعده کتاب» است. اگر مخاطب نفهمد کتاب قرار است چه تغییری در او ایجاد کند، آن را نمی‌خرد. چرا بسیاری از کتاب‌ها فروش ندارند؟ چون تمرکزشان روی موضوع است، نه روی نتیجه.

مردم دنبال خواندن نیستند، دنبال رسیدن‌اند. یکی دنبال حس موفقیت است، یکی آرامش، یکی راهی برای دیده شدن یا رشد شغلی. اگر کتاب به او نشان ندهد که چطور از نقطه «الف» به نقطه «ب» برسد، او سراغ کتاب دیگری می‌رود، یاحتی رسانه رسانه آموزشی دیگر.

کتاب موفق فقط آموزش یا داستان نیست، بلکه سفر ذهنی و احساسی مخاطب است.

کتابی موفق است که خواننده خودش در آن را ببیند، درگیر شود، و در پایان احساس کند تغییر کرده است.

در دنیایی که هوش مصنوعی هر روز صدها صفحه متن می‌نویسد، چیزی که تمایز ایجاد می‌کند «تجربه زیسته » است، نه فقط کلمات. هیچ الگوریتمی نمی‌تواند حس، مسیر و بینششخصی را بازآفرینی کند. و همین چیزی است که مردم حاضرند برایش پول بدهند.

کلید طلایی در موفقیت کتاب، وعده شفاف است.

اگر نتوانید در یک جمله بگویید خواننده بعد از خواندن کتاب چه تغییری می‌کند، معمولا این کتاب فروش خوبی نخواهد داشت.

فرمول ساده زیر را در نظر بگیرید:

در مدت [زمان خواندن کتاب] یاد بگیرید چگونه [نتیجه مشخص] را به‌دست آوری

مثلاً: «در ۴ ساعت خواندن این کتاب یاد بگیرید چطور ایده‌ را به اولین کتاب پرفروش تبدیل کنید.»

وضوح در وعده، اعتماد می‌سازد. و اعتماد یعنی فروش.

مردم ا کتاب نمی‌خرند چون شمانویسنده‌اید، بلکه چون باور دارند که می‌توانید آن‌ها را از سردرگمی به وضوح برسانید.

اگر مسیر رسیدن به نتیجه را در کتاب بنویسی خواننده آن را کامل می خواند، آن را معرفی می‌کند، و کتاب بعدی‌ نوییسنده را هم می‌خرد.