شما نیازی به استعداد خاصی ندارید. نیازی به زندگی فوقالعادهای ندارید. حتی نیازی به یک مخاطب بزرگ ندارید. این روزها، حتی نیازی به قرارداد با یک ناشر هم نیست.
من هیچکدام از این موارد را نداشتم و با این حال، یک کتاب کوچک منتشر کردم ، یکی از بزرگترین دستاوردهای زندگیام در ۳۷ سالگی.
کوچک بودن اشکالی ندارد
یک داستان خوب چقدر طول میکشد؟ یک ایده خوب چقدر باید باشد؟ یک کتاب باید چند صفحه داشته باشد تا ارزش خواندن داشته باشد؟
کتاب من حدود ۸۰ صفحه است و برخی از بهترین کتابهایی که خواندهام هم به همین اندازه طولانی هستند.
کتاب Animal Farm اثر جورج اورول ۹۳ صفحه است.
کتاب Who Moved My Cheese? اثر اسپنسر جانسون ۹۷ صفحه است.
از کتابهای بزرگ که خواندهاید احساس ترس نکنید. شما نیاز ندارید که اینقدر بنویسید و ایدهها و داستانهای شما نیازی به پر کردن حداقل تعداد صفحات برای جلب توجه ما ندارند.
وقتی برای اولین بار ایدهام را برای کتابم داشتم، نمیدانستم چقدر طول میکشد.
فقط میدانستم که کتاب برای چه کسانی است و هدف آن چیست.
این کتاب برای چه کسی است؟ هدفش چیست؟
دانستن مخاطب و هدف کتابم به من کمک کرد تا نوشتن را متمرکز کنم و با هدف بنویسم.
اما من بهطور خاص این سوالات را از خود نپرسیدم.
مدت زیادی از زندگیام را به یادگیری و تدریس زبان انگلیسی پرداخته بودم، بنابراین داستانهای زیادی درباره یادگیری زبان داشتم. پاسخهای سوالات «این کتاب برای چه کسی است؟» و «هدف این کتاب چیست؟» از همان ابتدا در ذهنم واضح بود.
من قصد داشتم مجموعهای از داستانهای شخصی بنویسم تا به یادگیرندگان زبان در یادگیری یک زبان دوم کمک کنم.
همین!
نیازی نبود که این موضوع پیچیدهتر از این باشد. من ساعتها وقت صرف نکردم تا شخصیت ایدهآل خوانندهام را طراحی کنم یا تحقیقات بازار انجام دهم تا بفهمم یادگیرندگان زبان چه کتابی میخواهند بخوانند.
کتاب شما برای چه کسی است؟ هدف آن چیست؟
شما احتمالاً از قبل این موارد را میدانید.
گاهی ممکن است احساس کنید که برای نوشتن یک کتاب یا ایجاد محتوا آمادهاید، چرا که ذهن شما پر از ایدهها، دانشها، تجربیات و داستانها است. این حجم از محتوا در ذهن شما به قدری زیاد شده که دیگر نمیتوانید آن را در خود نگه دارید. به عبارتی، افکارتان به نقطهای رسیدهاند که مثل یک ظرف پر از آب، از حد خود فراتر میروند و نیاز به بیان و اشتراکگذاری دارند. این یعنی شما به مرحلهای رسیدهاید که باید این محتوا را بیرون بریزید و به دیگران منتقل کنید. مال من هم همینطور بود. اما این برای شروع نوشتن کافی نبود. آنچه واقعاً مرا به نوشتن داستانهایم روی صفحه واداشت، تمایل قوی به مفید بودن برای دیگران و انتقال پیامی بود که بر روی زندگی شخص دیگری تأثیر بگذارد.
آیا شما هم این تمایل را دارید؟
این میتواند یک داستان ترسناک باشد که به شما وحشت میدهد، یک راهنما برای یادگیری، یا مجموعهای از شعرها که به شما روشنگری میدهد.
تفاوت اصلی بین نویسندگان و غیرنویسندگان این نیست که نویسندگان خلاقترند، ایدههای بیشتری دارند یا دانش بیشتری دارند. تفاوت اصلی این است که نویسندگان تصمیم گرفتهاند بخشی از قلب و ذهن خود را به اشتراک بگذارند و از طریق کلمات و جملات خود به دیگران خدمت کنند. غیرنویسندگان، به هر دلیلی، تصمیم گرفتهاند این کار را نکنند.
نوشتن یک کتاب یک نیاز ضروری برای خوب بودن نیست و همه عاشق نوشتن نیستند.
اما شما؟
شما تمایل به مفید بودن، اشتیاق به نوشتن، پیامی، نظری، داستانی یا یک فکر خلاقانه دارید که میخواهید به اشتراک بگذارید.
کتاب شما میتواند به هر ساختاری که میخواهید ارائه شود و نیازی نیست که به هیچ استاندارد متعارفی پایبند باشد.
کتاب من مجموعهای از داستانهای شخصی است که به یکدیگر تضاد دارند. کتاب شما میتواند یک مجموعه از پستهای وبلاگی باشد که قبلاً نوشتهاید، یک سری عکس با یک داستان ۵۰ کلمهای در کنار هر یک، یا یک مجموعه از شوخیهای بیمزهای که پدرت هر بار که شما را میبیند به شما میگوید
ساختاری را انتخاب کنید که بیشتر شما را هیجانزده کند.
